نقش چشمان خمارت ، چه کشیدن دارد / سایه ساران دو زلفت ، چه لمیدن دارد / آن قدر خوب و ملیحی که به یک جرعه نگاه / حس مستی لبت طعم چشیدن دارد .
مهربانیت را با دلم پیوند زدم تا از تو دور بودن را احساس نکنم ، اما باز دلتنگم
تو را آرزو نخواهم کرد ، هیچ وقت ! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی ، با دل خود نه با آرزوی من .
تو به پاکی عقیقی ، مثل دریاها عمیقی ، مثل گریه مرحم زخم ، مثل تنهایی رفیقی
ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺑﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﯼ ﺣﺒﯿﺐ / ﻗﻠﺐ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻧﻤﻮﺩﻥ ﺍﯼ ﻃﺒﯿﺐ / ﺩﺭ ﺭﻫﺖ
ﺟﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺳﺘﻮﺩﻥ ﺍﯼ ﺷﮑﯿﺐ / ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍ
ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﯼ ﺭﻗﯿﺐ
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺎﺷﻘﻢ ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺮ
ﺷﺐ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ ، ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺗﺎ
ﺁﺧﺮ
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭﻡ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺧﺮ
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ .
ترک دین و دل نمودم / ترک جان هم می کنم
هرچه گویی غیر عشقت / ترک آن هم می کنم
ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام / با تو بودن، ز همه دست کشیدن دارد
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5